داستان نمونه وار یک دختر بهایی ایرانی
در گفت وگوی زیر، مونا درخشان، دختر جوان بهایی، داستان مرارتهایی را تعریف میکند که تنها و تنها به دلیل تعلق دینی از بدو تولد ناچار به تحمل آنها بوده است. به دلایل روشن ارایهی اطلاعات شخصی او ممکن نیست. گفتوگوی زیر بر آن است تا به مطالبی که گه گاه در این باره در گزارشهای حقوق بشری در ارتباط با ایران میخوانیم، چهرهی ملموسی ببخشد و یادآوری کند که موضوع آن گزارشها انسانهای واقعی هستند، نه آمار و ارقام بی جان.
مونا تقریبا همسن انقلابی است که منجر به استقرارحکومت اسلامی در ایران شد. او عملا از زمانی که چشم گشوده است شاهد وضعیتی بوده است که عمق و وسعت فشارهای آن نسبت به بهاییان تا سالها نیاز به بررسی خواهد داشت. مونا در خانوادهای فرهنگی به دنیا آمد. دوران مدرسه ابتدایی را با تحمل سختیها و تحقیرهای فراوان به پایان برد. در سیستم آموزش عالی نیمه مخفی بهاییان در ایران تحصیل کرد. سپس به خارج ایران سفر کرد. مدارک تحصیلی او در یکی از دانشگاههای معتبر آمریکای شمالی پذیرفته شد و به این ترتیب او توانست پس از اخذ فوق لیسانس به ایران بازگردد و به تدریس در سیستم آموزش عالی بهایی بپردازد. طبیعتا این مسیر با ناملایمات و فشارهای متعددی روبرو بوده است که وی در این گفتوگو به توضیح آنها میپردازد. (1)
خسرو شمیرانی: مونا، ما میخواهیم دربارهی دوران تحصیل ابتدایی و تحصیلات عالی شما در ایران و ادامهی آن با هم گپ بزنیم، ولی اجازه بدهید اول سوال کنم که آیا پیش از رفتن به مدرسه هیچگاه متوجه برخورد متفاوت بعضی از اطرافیان یعنی در و همسایه غیره شده بودید؟
مونا درخشان: بله. مادر و یکی از خالههای من معلم بودند. علاوه بر این، خالهی دیگرم در یک بیمارستان دولتی نرس/؟ پرستار بود. پدر و داییهای من کارمند دولت بودند. اما وقتی که من هنوز خیلی کودک بودم همهی آنها به خاطر دین خود از کار خود اخراج شدند.
- حتما فشارهای وارده در آن زمان را متوجه میشدید؛ اما آیا در آن سن دلیل این فشارها نیز برای شما قابل درک بود؟
- ما در چارچوب دیانت خود از کودکی کلاسهای آموزش اخلاق و رفتار داشتیم. در این کلاسها دربارهی این مشکلات و مسایل هم صحبت و روشنگری میشد. پدرم پس از 17 سال خدمت به دولت، بدون هیچ گونه بازنشستگی و یا پرداخت غرامت از کار اخراج شد. نه بیمهای در کار بود و نه هیچ نوع پوشش دیگری. این ضربهی شدیدی بود که بحران مالی بزرگی را برای خانوادهی ما سبب شد و بسیاری از اطرافیانم نیز به دلیل مشابه دچار چنین بحرانی شدند. من نمیفهمیدم چرا دولت با ما چنین میکرد. گاهی با ذهن کودکانه خود فکر میکردم که پدر و مادرم را از کار اخراج کردهاند تا ما از گرسنگی بمیریم.
- آیا برای ثبت نام در مدرسه با هیچگونه مشکلی روبرو بودید؟
- ما ساکن شهرستان بودیم و در آنجا فشارهای اجتماعی بیش از تهران بود. میدانید که در شهرهای کوچکتر گاه مردم افکار بستهتری دارند. علاوه بر آن در فرم ثبت نام مدارس باید مشخص میکردیم که به کدام دینی باور داریم. ما طبیعتا در آن فرمها دین خود، یعنی بهاییت را وارد میکردیم و در مقابل بسیاری مدارس از ثبت نام ما خودداری میکردند. آنها علنا میگفتند که ما را به خاطر تعلق دینی مان ثبت نام نمیکنند.
- آیا شما خود هنگام ثبت نام در مدرسه ابتدایی با مشکل مواجه بودید؟
- از آنجایی که دوستان بهایی من به دلیل دین خود از ثبت نام در برخی مدارس خوب محروم شده بودند ما اصلا به چنان مدارسی مراجعه نکردیم. اشاره کردم که ساکن شهرستان بودم، گزینههای زیادی موجود نبود و ما میدانستیم هر یک از آنها با مورد ما چگونه برخورد میکنند. اما خواهر من که هفت سال از من کوچکتر است در دوران مدرسه ابتدایی خاطر بهایی بودن یک سال از تحصیل محروم شد. البته واقعیت این است که ما اینقدر با آزار و محدودیتها خو گرفته بودیم که بسیاری از آنها را متوجه نمیشدیم. من الان وقتی شرایط آزاد آمریکای شمالی را با وضعیت آن زمان خودمان مقایسه میکنم، تازه عمق و گستردگی آن محدودیتها برایم روشن میشود.
- در مدرسه برخوردها چگونه بود؟
- من در نیمه اول شصت وارد مدرسه ابتدایی شدم یعنی درست زمانی که بسیاری از بهاییان به دلیل اعتقادات خود اعدام میشدند. روزهای سختی بود. در مدرسه مدیر و مسئولین به من گفته بودند که حق ندارم به دیگران بگویم که بهایی هستم. گرچه با مدیر اولین مدرسهای که در آن بودم رابطهی خوبی وجود داشت اما بعدها کلا فشارهایی توسط مسئولان و معلمان و همچنین از سوی دیگر هم شاگردیها وارد میشد. در مدرسه ابتدایی به هم شاگردان ما سفارش شده بود که از ما خوراکی نگیرند. به آنها میگفتند که ما و غذامان نجس است. در کلاس سوم یا چهارم ابتدایی جای مرا در کلاس به گونهای تعین کردند که از دیگر شاگردان فاصله داشته باشم.
- واکنش هم شاگردان چگونه بود؟
- ما هنوز کوچکتر از آن بودیم که بتوانیم این برخوردها را تجزیه و تحلیل کنیم. آنها از من میپرسیدند که چرا من را از بقیه جدا مینشانند. طبیعتا من که خود پاسخ روشنی به این سوال نداشتم نمیتوانستم به آنها جواب بدهم. پاسخم این بود که من هم نمیدانم چرا چنین میکنند. البته به برخی دوستانم که خیلی نزدیک بودم میگفتم دلیل این است که من بهایی هستم اما این نیز پاسخی نبود که برای هیچیک از ما قابل فهم باشد. جالب این بود گوش که دوستانم به این سفارشات بدهکار نبود. پنهان از چشم مدیر و معلم و ناظم ما غذاهامان را با هم تقسیم میکردیم. گاه پیش میآمد که کسی این را میدید و برای ما دردسر به وجود میآمد. مرا توبیخ میکردند و والدینم را به مدرسه میخواستند به آنها هشدار میدادند که در صورت تکرار اخراج خواهم شد.
- آیا با دانش آموزان مسلمانی که با شما دوستی میکردند هم برخورد میشد؟
- بهارک یکی از دوستان نزدیک من در کلاس سوم ابتدایی بود. والدین او را به مدرسه خواستند و هشدار دادند که مواظب فرزند خود باشند تا با من رابطه نداشته باشد. مادر و پدر بهارک که یک خانواده مذهبی بودند به او گفتند که باید حرف مسئولان مدرسه را گوش کند. این سبب شد که ما مدتی دور از هم بیافتیم که فشار روحی برای او و فشاری مضاعف برای من بود. جالب اینکه هر چه بزرگتر شدیم رابطهی ما قویتر شد. ما به دلیل نزدیکی محل سکونت تا پایان دورهی راهنمایی هم مدرسه و همکلاس بودیم. به مرور خانواه او هم پذیرفت که ما خارج از مدرسه با هم رفت و آمد و دوستی داشته باشیم.
- از دوران دبیرستان بگویید.
- یکی از خاطرات بد من از دوران دبیرستان مربوط به وقتی است که تیم والیبال مدرسه که من یکی از بازیکنان خوب آن بودم در مسابقات مقدماتی برنده شد و باید برای بازیهای استانی وارد مراحل بالاتر میشد. تیم عازم شد اما مرا از ترکیب آن حذف کردند. من برای موفقیتهای تیم خیلی تلاش کرده بودم. عضو و جزیی از آن بودم اما از ادامه بازیها محروم شدم، فقط به این دلیل که بهایی بودم.
دیگر این که، بهخصوص معلمان درس دینی، به ما و اعتقادات ما توهین میکردند. گاه اینها به طور روشنی میخواستند ما را تحریک کنند تا ما جوابی بدهیم و از مدرسه اخراج شویم. روال این بود که در سر درس دینی ما اصلا حق حرف زدن نداشتیم. من خود شاهد بودم که چند تن از دیگر دانش آموزان بهایی تنها به خاطر صحبت از دین خود از مدرسه اخراج شدند. این به من احساس بدی میداد. همیشه با خود فکر میکردم مگر تفاوت من با دیگر هم شاگردانم چیست که باید اینقدر اذیت وآزار و تحقیر تحمل کنم.
مثلا در سال اول دبیرستان یک معلم دینی داشتیم که خانم محمدی نام داشت. هم مرا به عنوان بهایی میشناخت و هم در همسایگی او چند خانوادهی بهایی زندگی میکردند. غرض ورزی عجیبی نسبت به بهاییان داشت. کتابهای دینی ما را خوانده بود و سر کلاس به تمسخر محتوای آنها میپرداخت. طبیعتا توهینهای او در میان جمعی که میدانست من بهایی هستم فشار عصبی بدی ایجاد میکرد به نظر میآمد او تلاش میکند مرا به واکنشی ناسنجیده وادارد و به این ترتیب اخراج من از مدرسه را سبب شود.
- مثلا چه میگفت؟
- معلم درس دینی که در حقیقت معلم اخلاق است و باید سلامت نفس را به دانش آموزان بیاموزد، یک روز کتاب «بیان» (از متون مقدس در بهاییت) را با خود به مدرسه آورد. قسمتهایی از آن را میخواند و به تمسخر آن میپرداخت. بعد گفت که ما بهاییان کافر هستیم و به خدا اعتقاد نداریم. او به این هم بسنده نکرد. گفت ما از نسل اجنه هستیم و پاهای ما گرد است. فراموش نکنیم که من از دههی نود و آستانهی قرن بیست ویکم صحبت میکنم. طبیعتا من محکوم به سکوت بودم؛ ولی رویا، یکی از هم شاگردانم که دوست صمیمی من بود برخاست [همیشه یک نفر باید بپاخیزد] و به شدت به اعتراض پرداخت. به معلم و به کلاس توضیح داد که دوستان بهایی بسیار دارد و شاهد به جا آوردن مناسک مذهبی ما که شامل نماز و روزه است بوده است. گفت که ما خداپرست هستیم و میداند که ادعای گرد بودن پای ما غلط و بی معنی است.
- نتیجه چه بود؟ آیا برای رویا مشکلی درست نشد؟
- جالب این که برای او مشکلی پیش نیامد و آن معلم هم دیگر هیچگاه در کلاس در باره بهاییها صحبت نکرد.
- در مجموع جو غالب در دوران تحصیل چگونه بود؟ منظور من در اینجا اطرافیان، هم شاگردان و والدین آنها هستند.
- این جو ساکن نبود. شاید بتوانم بگویم که در اولین سالهای دبستان 80 درصد اطرافیان به گروهی تعلق داشتند که از دیدگاهی بسته و ضدبهایی به ما نگاه و با ما رفتار میکردند؛ اما به مرور این وضعیت تغییر کرد. وقتی دیپلم میگرفتم فشارهای اجتماعی شاید فقط از سوی 40 درصد جامعه اعمال میشد. البته روشن است که این برداشت شخصی من است و من از آمار و ارقام مبتنی بر سنجش افکار به طور علمی سخن نمیگویم.
- در چه رشتهای دیپلم گرفتید؟ آیا برای پذیرش دانشگاه اقدام کردید؟
- من ریاضی میخواندم. خیلی هم موفق بودم. گرچه باز هم به دلیل تعلق دینی هیچگاه از سوی مدرسه مورد تشویق واقع نشدم اما در مقطع اخذ دیپلم به گروه شاگردان ممتاز تعلق داشتم. بعد از گرفتن دیپلم در سال 1374 (1995) دفترچهی کنکور را خریدم و فرمهای مربوط به تقاضای شرکت در کنکور را پر کردم. برای شرکت در امتحانات باید یک کارت دریافت میکردم. در فرم تقاضا محلی وجود داشت که نام دینهای به رسمیت شناخته شده در آنجا آمده بود و هر متقاضی با علامت زدن مشخص میکرد که به کدام یک از آنها تعلق دارد. طبیعتا جایی برای دین بهایی مشخص نشده بود. بعضی از ما آن قسمت را خالی میگذاشتند و برخی دیگر دین بهایی را به فرم اضافه میکردند. من آن قسمت را پر نکردم. وقتی که برای دریافت کارت مجوز ورود به امتحانات مراجعه کردم متوجه شدم که روی کارت مرا به عنوان مسلمان ثبت کردهاند. ما هجده نفر بودیم که در آن وضعیت قرار گرفتیم. همگی اعتراض کردیم. پاسخ نهایی این بود که اگر دین خود را اسلام ذکر نکنید از شرکت در امتحانات محروم میشوید.
من سه سال پی در پی برای شرکت در امتحانات ورودی دانشگاه تقاضا کردم و هر سه بار به دلیل مشابه از شرکت در کنکور منع شدم. بسیاری از همکیشان من در سالهای بعد هم به پر کردن فرمهای تقاضا ادامه دادند اما من دیگر چنین نکردم.
- اما از تحصیلات عالیه هم صرف نظر نکردید....
- همینطور است. در این زمان بسیاری از استادان بهایی که از تدریس در دانشگاهها منع و در نتیجه بیکار شده بودند گرد آمده و به طور داوطلبانه سیستمی برای آموزش عالی جوانان بهایی دایر کرده بودند. این یک مجموعهی حرفهای اما غیر رسمی بود. از امکانات خیلی محدودی برخوردار بود. مثلا از خانههای افراد به عنوان کلاسهای درس استفاده میشد. رشتههای محدودی ارایه شده بود.
- یعنی عملا یک دانشگاه خصوصی دایر شده بود؟
- بله.
- چه رشتههای تحصیلی ارایه شده بودند؟
- علوم پایه و مهندسی راه و ساختمان. البته دیرتر رشتههای دیگری به آن افزوده شد؛ مثلا دندانسازی و زبانهای خارجی. به مرور زمان امکانات گستردهتری گرد آمد. آزمایشگاههای آموزشی دایر شد، مواد مورد نیاز آموزشی برای رشتههای مختلف تهیه شد و ...
- از کی این سیستم آغاز به کار به کار کرد؟
- در پی محدودیتهای شدیدی که برای بهاییان به وجود آمد. این محدودیتها که از عدم اجازهی ادامهی تحصیل و عدم اجازه خروج از کشور آغاز میشد، و به سلب حق مالکیت بر اموال مشروع شان و همچنین زندان و اعدام امتداد مییافت، جوانان بهایی را با یاس و سرخوردگی فراوانی مواجه میکرد. در سال 1366 (1987)، برای جلوگیری از این یاس و ایجاد امید به آیندهای بهتر، سازماندهی این سیستم آموزشی توسط چندین استاد «پاکسازی» شده آغاز شد و سپس با حمایت جامعهی بهایی - که به شکل کمک مالی و ارایهی امکانات، از قبیل جا و مکان و ماتریال/ مواد آموزشی انجام میشد- گسترش پیدا کرد. در مهر ماه سال 1377 طی حمله سازمان یافتهی ماموران حکومتی که در سراسر ایران انجام شد این سیستم مورد ضربهای شدید و ناگهانی قرار گرفت.
- تا پیش از این حمله، گسترش این نظام آموزشی در چه حدی بود؟ مثلا چند رشتهی آموزشی تدریس میشد؟
این نظام تا ده رشتهی آموزشی گسترش یافت که علوم پایه برای رشتهی پزشکی، راه و ساختمان، دندانسازی، روانشناسی، - زبانشناسی، ادبیات انگلیسی، شیمی، حسابداری و ... را در بر میگرفت.
- چه تعداد دانشجو در این مجموعه مشغول به تحصیل بودند؟
- من آمار دقیقی از کل دانشجویان ندارم اما در رشتهای که من در سال 1374 (1995) مشغول شدم هرساله ده نفر پذیرفته میشدند. در سالهای بعد این تعداد به بیست نفر و بیشتر افزایش یافت. طبق تخمین من طی 10 – 12 سال، یعنی از 1987 تا 1998 که سیستم فعال بود تنها در رشتهی تحصیلی من حدود 100 دانشجو وارد پروسه آموزش عالی شدند. این تخمین دانشجویان فارغ تحصیل این رشته را نیز در بر میگیرد.
- شما به رشتههایی مثل علوم پایه پزشکی و یا مهندسی اشاره کردید. این رشتهها بر خلاف رشتههایی مثل زبان به امکانات فنی گستردهتری برای آموزش نیاز دارند. منظور من امکاناتی همچون آزمایشگاههای مختلف است.
- طبیعتا سیستم نمیتوانست از امکانات گستردهای همچون نظام آموزشی عادی برخوردار باشد اما به مرور آزمایشگاههای مختلف برپا شده بودند. دندانپزشکان بهایی امکانات مطبهای خود را برای دانشجویان این رشته در اختیار میگذاشتند. در عین حال لازم است توضیح بدهم که کلاسهای ما نه تنها متمرکز نبود بلکه ما امکان حضور در کلاسها به شکل روزانه را نداشتیم. بخش بزرگی از آموزش تئوریک از طریق مکاتبه صورت میگرفت و ما برای رفع سوالات با استاد قرار میگذاشتیم.
- آیا این درست است که مدارک فارغ التحصیلان این سیستم از سوی برخی دانشگاههای معتبر جهانی برسمیت شناخته میشد؟
- تلاش برای رسمیت دادن به این مدارک خیلی دیرتر آغاز شد. در سالهای پایانی دهه 1990 جامعه بهایی معرفی این نظام آموزشی را به تعدادی از دانشگاههای معتبر در خارج از ایران آغاز کرد و پس از بررسی کیفیت نتایج کار این سیستم توسط دانشگاههای مذکور مدارک ما به رسمیت شناخته شد.
- اشاره کردید که در مهر ماه سال 1378 یک حمله سراسری انجام شد. شما خود مستقیما شاهد این حمله بودید؟
- من در همان روز کلاس داشتم. سفارش شده بود که کتابهای مذهبی با خود نداشته باشیم. حمله آغاز شده بود و سراسری بود. با تلفن به محل ما اطلاع رساندند که در جاهای مختلف به کلاسها حمله کرده، استادان را دستگیر و لوازم آموزشی را ضبط میکنند. ما نشسته بودم و دعا میکردیم که هر چه زودتر تمام شود. میدانستیم که حمله، به ویژه برای استادان عواقب وخیمی در پی داشت؛ سوای این که طبیعتا آموزش ما مختل میشد. همین که ما وارد کلاس شدیم، به ما گفته شد که چنین حملهای در جریان است. تلاش این بود که دست کم آزمایشگاهها را از گزند تخریب و مصادره دور کنیم، اما بی فایده بود. بسیاری از استادان دستگیر شدند و تا ماهها با شرایطی دشوار دست و پنجه نرم میکردند. آزمایشگاهی که با زحمت بسیار راه انداخته بودیم و در ملک خصوصی یکی از اهالی جامعه بهایی بود مورد تهاجم و مصادره قرار گرفت.
- شما سال 1374 (1995) در آنجا آغاز به تحصیل کردید. اول سال تحصیلی 1377(1998) سیستم مورد یورش قرار گرفت، پس درس خود را تمام نکردید؟
- ماجرا از این قرار بود که پس از آن حمله، من آموزش خود را نزد استادانم ادامه دادم. یک سال بیشتر تا پایان تحصیلم نمانده بود و با همکاری استادان درسم را تمام کردم.
بعد توانستم در آمریکای شمالی در دانشگاه [...] برای مقطع فوق لیسانس پذیرش بگیرم و در همین مقطع فارغ التحصیل بشوم.
- اما بعد به ایران بازگشتید....
- بله نظام آموزشی که در سال 1998 ضربه خورده بود در این فاصله دوباره بازسازی شده بود. من به ایران برگشتم و تدریس در رشتهی زبان را آغاز کردم. چهار ترم داشتم که در هر کدام 20 – 25 دانشجو شرکت میکردند.
- شما شخصا با توجه به شناختی که از آن نظام آموزشی و دانشگاههای آمریکای شمالی دارید، محتوی و کیفیت آموزش این دو را در یک مقایسه چگونه میبینید؟
- واقعیت این است که استادان ما در ایران از جان و دل مایه میگذاشتند. مقدار زیادی ایدهآلیسم در کار بود که طبیعتا از یک نظام جا افتاده نمیتوان انتظار داشت. آنها گاه روز و شب خود را صرف آموزش میکرند. فراموش نکنیم که شرایط کاری آنها نه تنها مشوقهای مالی نداشت بلکه به دلایل روشن همواره در خطر یورش، دستگیری و زندان بودند. تعهد شخصی و ایدهآلیسم آنها طبیعتا کاستیهای مادی را تعدیل میکرد. کار استادان ما تنها به درس دادن خلاصه نمیشد. برای آنها مهم بود که ما دانشجویان مطلب را درک کنیم و به خوبی آن را یاد بگیریم. به نظر من کار ما در آنجا به هیچ وجه از کیفیت کمتری برخوردار نبود. به همین دلیل بود که مدارک من و نمرههایم تمام و کمال در دانشگاه [.....] پذیرفته شد.
- مونای عزیز، از شما برای وقتی که برای این گفتوگو اختصاص دادید سپاسگذاریم.
تاریخ گفت و گو: 21 سپتامبر 2006
(1) مونا درخشان نام واقعی فرد مصاحبه شونده نیست. به دلایل روشن ارایهی نام واقعی وی ممکن نیست.